برچسب:
نویسنده: آرتین شجاعی
برچسب:
نویسنده: آرتین شجاعی
برچسب:
نویسنده: آرتین شجاعی
همیشه دوست داشتم جایی زندگی کنم که وقتی صبح ها درِ خانه را باز کنم رطوبت هوا همراه با بوی علف های تازه مشامم را پر کند و نم رطوبتی روی صورتم بنشیند و صدای آبی که از چشمه ای زیر کوه جریان پیدا می کند و در بستری کوچک راه خود را می گیرد، گوش هایم را نوازش دهد. خانه ام اگر چوبی بود قطعا عیشم کامل می شد و خوشی زندگی با تمام وجود به من رو می کرد.
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: آرتین شجاعی

درختی تناور و سرسبز، با خون شهدایی که از ریشه تا تنه و برگش، در آن جریان دارد، و مقاوم در برابر تبرهای تبر به دست ها و موریانه هایی که کنه وار به آن چسبیده اند و در آن می لولند.
اللّه أکبر برای تولدت
اللّه أکبر برای بودنت
اللّه أکبر برای ماندنت
برچسب:
نویسنده: آرتین شجاعی
برچسب:
نویسنده: آرتین شجاعی
برچسب:
نویسنده: آرتین شجاعی
برچسب:
نویسنده: آرتین شجاعی
برچسب:
نویسنده: آرتین شجاعی
برچسب:
نویسنده: آرتین شجاعی
برچسب:
نویسنده: آرتین شجاعی
برچسب:
نویسنده: آرتین شجاعی
فامیلش را می گذارم یاسی؛ آقای یاسی. چقدر فامیل ضایعی می شد اگر این فامیل را داشت. فکرش را بکن، تو مدرسه به جای یاسی، صورتی و آبی نفتی و سبز زیتونی صدایت کنند. یا وقتی که بزرگ شوی پشت سرت اینطوری از تو یاد کنند. راستش فامیلی که برایش انتخاب کردم با اسمش بی ارتباط نیست.
آقای یاسی، گذشتن از این فامیل بدون نشستن لبخندی روی لب ها سخت است.
برچسب:
نویسنده: آرتین شجاعی
برچسب:
نویسنده: آرتین شجاعی
برچسب:
نویسنده: آرتین شجاعی